تاریخ نابودی تدریجی طبیعت ،محیط زیست ،مخلوقات و تمدن های انسانی کره زمین

 

خلاصه قسمت های قبل...

قسمت سوم

  در طول قرن هفدهم انگلیسی ها  ، فرانسوی ها و هلندی ها به رقابت و جنگ دریائی و کشمکش بر سر تصرف هند مشغول بودند .هند پس از مرگ اکبر شاه مغول در سال ۱۶۰۵ توسط حکومت های فئودالی پراکنده اداره می شد .

  در سال های منجر به ۱۷۶۰ ( پادشاهی جرج دوم ) پس از نبرد پلاسی و واندواش انگلیسی ها در هند بر فرانسوی ها پیروز شدند و سلطه خود و کمپانی هند شرقی را کامل کردند .در طول سال های ۱۷۴۹ تا ۱۷۶۰ انگلیسی ها و فرانسوی ها بر سر مستعمرات خود در آمریکای شمالی و کانادا نیز رقابت داشتند که اینجا نیز انگلیسی ها به برتری دست یافتند.ولی از سال ۱۷۷۰ مستعمره چی های آمریکای شمالی بر علیه کشور مادر خود یعنی انگلستان سر به نافرمانی گذاشتند و حاصل آن جنگ های استقلال طلبی آنها از سال ۱۷۷۵ تا ۱۷۸۳ بود که در پایان آن معاهده ورسای بین انگلستان ،فرانسه ،اسپانیا و ایالات متحده آمریکا به امضائ رسید.در ۴ ژوئیه سال ۱۷۷۶ مستعمرات بیانیه استقلال را توسط جان آدامز و توماس جفرسون تدوین کرده بودند.

   در همین دوران نیز انگلیسی ها و دیگر اروپائیان به تجارت برده سیاه بین قاره افریقا و آمریکا می پرداختند که در این رابطه بیش از ۲۰ میلیون برده از افریقا به نواحی مختلف انتقال یافتند.

    تجارت تریاک و مواد مخدر نیز در انحصار کمپانی هند شرقی انگستان بود و در این رابطه تریاک ازایالات هند به چین انتقال می یافت.بطوریکه در پایان قرن نوزدهم بیش از یک چهارم مرد های چینی به تریاک معتاد شده بودند.

     در ۱۴ جولای سال ۱۷۸۹ با سقوط زندان بزرگ باستیل اولین سری انقلاب های بورژوائی فرانسه آغاز گردید و در دوره اول انقلاب لوئی شانزدهم و همسرش ماری آنتوانت حدود دو سال را در بازداشت بسر بردند و سرانجام توسط سران انقلاب اعدام شدند .

     همانطور که ملاحظه می شود در قرن هیجدهم  همزمان با آغاز انقلاب صنعتی (۱۸۵۰-۱۷۵۰ )و بهره کشی بیشتر از مردم فقیر ،انقلاب ها و طغیان های مردمی نیز در اروپا و انگلستان شکل می گیرد .

 

تاریخ نابودی تدریجی طبیعت،محیط زیست،مخلوقات و تمدن های انسانی کره زمین

 

    خلاصه قسمت قبل-این ماجرا با دریانوردی اروپائیان در قرن پانزدهم شروع شد...دز حالیکه در مشرق زمین حکومت ترک ها و مغولان و گسترش فرهنگ اسلامی بر قرار بود...

  قسمت دوم

       باری در قرن شانزدهم نیز اسپانیائی ها و پرتغالی ها حرکت خود را ادامه دادند و دورانی که عصر اکتشاف نام گرفت دریانوردی همچنان ادامه پیدا کرد .دریانوردان خشن و ماجراجو حمایت شده توسط دربار وکلیسابهمراه مبلغین مذهبی و جاسوسان تجاوزات خود را در سرزمین های آمریکای شمالی و جنوبی گسترش دادند .

      هرنان کرتز اسپانیائی در سال ۱۵۲۰ پا به سرزمین آزتک ها (مکزیک فعلی ) گذاشت .ظلم و ستم های بسیاری را به او نسبت داده اند ولی زن بومی اش ،دونا ماریا ،می نویسد کرتز مردی منصف بود و این دربار اسپانیا و کلیسا بودند که همواره طلای بیشتری می خواستند . این حکم می کرد که دریا نوردان با استفاده از باروت و اسلحه و اسب هائی که بهمراه داشتند بر بومیان تاخته و با کشتی های پر از طلا برگردند.پیزارو نیز در سال ۱۵۲۲ قدم به پرو گذاشت و قوم اینکا نیز از آن پس دچار اضمحلال شد.

      طلا از قدیم الایام فلزی بود زینتی و معیاری برای مبادله کالا و ارزش گذاری...اما بعد ها راز دیگری پیدا کرد . معیار و ارزش کاذبی  شد برای دولت ها بانک ها و حاکمان قدرتمندی که ذخایر و سرچشمه های توزیع آنرا در دنیا در اختیار دارند .در واقع یکی از اهرم های کاذب سلطه ،استثمار و قدرت...و انگیزه ای برای نابودی طبیعت...

      با فرارسیدن قرن هفدهم (-۱۶۰۰) هلندی ها هم برای خود مستعمراتی دست و پا کرده بودند ولی بتدریج دریانوردان و استعمارگران انگلیسی رقبای خود را عقب راندند ، بخصوص که نیروی دریائی عظیم اسپانیا ( آرمادا ) را هم در سال ۱۵۸۸ شکست داده بودند .اولین تجربه انقلاب بورژوائی-فئودالی مهم در اروپا نیز با به قدرت رسیدن کرامول در انگلستان و گردن زدن چارلز اول در ۱۶۴۹بوقوع پیوست ولی مجددا پس از یازده سال پادشاهی توسط استوارت ها ( چارلز دوم ) برقرار گردید.

    ادامه دارد...

   

تاریخ نابودی تدریجی طبیعت،محیط زیست،مخلوقات و تمدن های انسانی کره زمین

 

 

      شاید برایتان جالب باشد بدانید در قرن شانزدهمی که می خواهیم از آن شروع کنیم و سخن بگوئیم ،یعنی در دهه های بعد از ۱۵۰۰ میلادی هنوز بسیاری از خشکی های روی این کره خاکی ناشناخته بودند...(چه بهتر برای طبیعت و حیات آن نقاط ) . حتی سفید پوستانی که در نهان ادعای خدائی و خداوندگاری داشتند پا به بسیاری از سرزمین ها نگذاشته بودند...و هنگامی هم که به آن سرزمین ها دست یافتند ، نام کاشف و کشف کننده بر خود نهادند...انگار که آزتک ها ،مایاها،و سرخ پوستان آمریکای شمالی و کانادا موجوداتی بودند برای کشف دیگران...(چه باور ابلهانه ای). 

     در آن دوران دین اسلام دربخشی ازآسیا و شمال افریقا گسترش یافته بود و فرمانرویان ترک و مغول مسلمان حکومت می کردند .در ایران آنزمان سلسله شاهان صفوی برقرار بود (صفویه-۱۴۹۹ تا ۱۷۲۲ میلادی) .در چین خاندان مینگ حکومت میکرد (۱۳۶۸ -۱۶۴۴ م).در روسیه دوک نشینی کوچک در حول وحوش مسکو .در انگلستان تودور ها،هانری هفتم،هشتم و الیزابت اول.در فرانسه خاندان والوا و در  بقیه اروپا خاندان شاهزادگان پر نفوذ هابسبورگ .پادشاهی اسپانیا تازه در سال ۱۴۹۲ با ادغام پادشاهی کاستیل و آراگن یکی شد و تحت سلطه خاندان هابسبورگ قرار گرفت.

      در همان سال ۱۴۹۲ تا ۱۵۰۳ کریستف کلمب دریانورد چهار سفر اکتشافی به سواحل آمریکا داشت.شاید بگوئید بهتر بود که از دوران حمله اعراب و مغول ها شروع میکردیم چرا که بگونه ای راه را در مشرق زمین بر غربی ها بسته بودند .ولی باز به همین نقطه می رسیدیم ...نقطه دریانوردی و رشد تمدن سفید پوستان اروپائی و مرکانتالیسم...که بتدریج تکاملی زیان آور پیدا نمود در حالیکه اعراب و مغول ها  تکاملی پایدار پیدا نکردند.

 ...ادامه دارد

سبز بیشتر...خاکستری کمتر

 

    در گذشته های دور آدما نمی تونستند بدونند که رشد جوامع و شهرهایشان چه مشکلاتی برای طبیعت و حیوانات و حتی خودشان ایجاد خواهد کرد...امروز هم گرفتار همون روال همیشگی زندگی شون هستند...            

      آدما نیاز دارند به اینکه خدائی پشت و پناه شون باشه...خدائی که در زندگی به اون امیدوار باشند و این میتونه چیز خیلی خوبی باشه بخصوص اگر عقل و فکرشون را هم درست به کار بگیرند....

      حیوانات به دنیا میان و تلاش می کنند برای زنده ماندن...اونا با پدیده های ذهنی امیدواری و نا امیدی آشنا نیستند.تا آخرین لحظه زندگی لطیفشون غریزه ای پاک آن ها را به جلو میراند و پیچیدگی ذهنی آدما رو ندارند...

      برتری هائی که آدما نسبت به طبیعت و حیوانات پیدا کردند آنها را مغرورتر و مغرورتر کرد .روزی به خود آمدند (بسیاری هم شاید هنوز  بی تفاوتند ) که جو کره زمین و طبیعت و حیوانات درون آن را با دنبال کردن عقاید و هوس های عجیب و غریب خود و استفاده غلط از پیشرفت های علمی به نابودی کشانده بودند...

       آدما میتونند خدائی باشند برای حفظ طبیعت و حیوانات...با بکار گرفتن عقلانیت و تدابیر درست آنها می توانند خیلی از اشتباهات گذشته خودشان را جبران کنند .آ نها می توانند وضعیت بهتری برای این کره خاکی و خودشان درست کنند .امروزه پیشرفت های علمی و تفکرات نوین به جائی رسیده که از آنها میتوان استفاده های بسیار مفید و عاقلانه نمود به جای بکار بردن آنها برای جنگ و سود جوئی و پر کردن خزانه تشکیلات مالی...

      امیدوارم آینده اینطور نشان ندهد که روی این کره خاکی حیوانات ذهن ضعیف ولی سالمتری نسبت به انسان های هوشمند داشتند...

 

 

         

سیری در گرین بلاگ

 

       چندی  بود که می خواستم به گرین بلاگ سر زده و مطلبی در ارتباط با آن بنویسم ولی فکر نمی کردم به این تلخی شروع بشه...یعنی خبر درگذشت یکی از چهره های جوان و محبوب را بشنوم...مهندس یاسرانصاری...                                                                                                                                                 در پیام تسلیت ناباورانه به همسر محترمشان نوشتم...باز هم جوانی برفت و از رفتنش هر زیان...پیری بماند دیرو از ماندنش چه سود ... 

در وبلاگ دادخواهی حیوانات از انسان ها مطالب جالبی بود و نویسنده آن بخش تاریک و ابلهانه انسان ها را بخوبی نشان میدهد.بخش تاریکی که آن هارا بسوی خرافات سوق میدهد با این فریب که کار های بزرگ و درستی دارند انجام میدهند در حالیکه به خود و طبیعت صدمه میزنند.

     در وبلاگ سپهر سلیمی هم مطالب خوبی بود و اشاره شده بود به خرافاتی در مورد گربه ها .اینگونه خرافات مال عهد عتیقه و امروزه انسان های متمدن با نگهداری انواع حیوانات خانگی به طبیعت نزدیک تر شده و روح خود را سالم وشاداب نگهمیدارند . 

    در وبلاگ دلتنگی های مادر زمین مطلب جالب و پر محتوائی بود در خصوص انسان گیاه خوار که در آن ۲۴ مورد ذکر شده بود که ثابت میکند انسان بطور طبیعی گیاه خوار می باشد و از این طریق است که میتواند خود را شاداب و سلامت نگهدارد .تجربه من اینست که به هر آدمی میوه ها و سبزیجات خاصی می سازد که خودش باید آنها را با امتحان کردن مشخص نموده و استفاده کند.   

     در وبلاگ حمایت از حیوانات بی خانمان نیز این موضوع مطرح می شود که آیا واقعا از صد سال پیش تا به حال وضعیت و نظم و ترتیب تهران بلحاظ داشتن آسایش بهتر شده ...  

     برمیگردم به آغاز نوشته ام...در میان پیام های تسلیت یکی گفته بود ...راه نیکش پر رهرو باد ...                                                                                                                                      آری راه نیکت پر رهرو باد یاسر انصاری عزیز                                                                                                                                                                                                                               

روح

 

     تقدیم به خاطره آدم ها و گربه هائیکه دوستشون داشتم...

     روح مجموعه ای از تمایلات حسی و عواطف و احساساتی است که از درون ذهن موجودات سر چشمه میگیرد...اگر یاد ها و خاطرات را هم به حساب آوریم حتی اشیائ هم می توانند دارای روح باشند و ما را با خود به روزگاری ببرند که زمانه رمز و راز ها و افسانه های بسیار داشت...

     در تصورات و توهمات متافیزیکی روح شبحی است که شب هنگام یا در تاریکی ظاهر می شود...برای من مهم نیستکه روح متافیزیکی حقیقت دارد یا نه ...چرا که همانطور که گفتم در هر موجود و شیئ یادی از گذشته های بسیار دور یافت می شود...مهم نیست که بتوانم روح پدر بزرگ را ببینم...مهم آنستکه زمانی که چشم هایم را می بندم بتوانم چشم های زیبای او را به یاد آورم در حالتیکه از شادی و نشاط می درخشیدند یا آن هنگام که غمگین بودند...میدانم نمی خواهد با دیدن روح مهربانش وحشت زده شوم...

   از طرفی تجربیات و وقایع و رخداد های مادی نیز میتوانند بصورت اکتسابی در طول زندگی موجودات به آنها حالات مختلفی ببخشند...گاهی هم از کودکی یا نوجوانی تاثیری ذاتی بر آنها وارد می گردد بطوریکه تجربیات بعدی زندگی هم قادر به تغییری در آنها نیست...موجودی که طبیعت و روحی آرام و مهربان دارد...موجودی که طبیعتی تلاشگر و با وقار دارد..

   اما آنچه روح آدمی را شاداب می سازد تلاش عاشقانه نه فقط برای خوشبختی و سعادت انفرادی خویش  بلکه برای زندگی حداقل یک موجود دیگر است...در دورانی که جنگ ها و آلودگی ها و نابودی دشت های سر سبز و مخلوقات بی گناه بیداد میکند... هستند آنهائی هم که روحشان را به طلا فروخته اند و همچنان در تلاطمند... بی تفاوت نسبت به وضعیت آدم های ضعیف و دیگر مخلوقات و گربه ها...

شب تاریک و آرام پیش می رود...باید بروم ببینم گربه کوچکم  کجا رفته است...

 

هدیه تهرانی نیکی کریمی و محیط زیست


  این فیلمنامه رو باید یه روزی تمومش کنم ...فعلا فقط خودم میتونم پلان های مختلفشو ببینم...

      سکانس 1 ،زمان تابستان سه بعد از ظهر ،محل روبروی یک فروشگاه  گوشت و مرغ فروش توی خیابان ظفر... زن و مرد چاقی که یک عالمه گوشت و مرغ خریده اند از فروشگاه میان بیرون و بی اعتنا به گربه ای که میو میو میکنه رد میشن...بعد یه خانمی که چند بسته مرغ و جگر مرغ خریده از فروشگاه میاد بیرون ...یه تیکه جگر مرغ میاندازه برای یه گربه خوشگلی که توی پیاده رو نشسته ...میگه من نمیدونم این گربه ها باید گوشت بخورند یا آدما که میتونند صد تا چیز دیگه بخورند...و میره بطرف یک پراید نوک مدادی رنگ که گوشه سپر جلوش کنده شده ... نقش این خانم رو خودش یا هدیه تهرانی یا نیکی کریمی میتونند بازی کنند... 

     در پلان بعدی چیز هائی رو که خریده میذاره توی ماشین و میاد سوار بشه که گوشی موبایلش زنگ میزنه...گربه دوستش مریض شده و می پرسه چکار باید بکنه...بعد راجع به حوادث ژاپن صحبت میکنند و میگه ...چقدر ما راجع به گرمایش جهانی و محیط زیست نوشتیم و داد زدیم ولی کجا بود گوش شنوا...پراید رو روشن میکنه و میره بطرف خیابان نفت شمالی...                                                                                                                         سکانس 2 ،زمان تایستان نزدیک های غروب ،اطاقی در یک زیر زمین و مردی که روی فرش نشسته  و مشغول نوشتن یادداشت هائی میباشد و یک گربه هم کنارش لمیده یا داره بازی میکنه ...                                                                                     صدای پشت صحنه...     دردنیائی زندگی میکنیم که با تبلیغات و آموزش غلط یه بیشتر آدم ها اینگونه تلقین شده است که در جستجوی سرمایه و خوشبختی انفرادی خویش باشند...ویرانگری در کنار سازندگی ماهیت تضادی است که جوامع سرمایه داری را فرا گرفته است....                                                                                                                        با فرهنگ موجود ثروت اندوزی و تبدیل طبیعت و سلامتی انسان ها و موجودات به طلا نه تنها از آلودگی های این کره خاکی کاسته نخواهد شد بلکه با افزایش پدیده گرمایش جهانی ،یخ های دو قطب بیشتر آب شده و بخش های بسیاری از خشکی ها زیر آب خواهند رفت . تغییرات آب و هوائی عجیب و غریب بیشتری رخ خواهد داد و تمدن بشری آسیب های هولناک تری خواهد دید .و همه اینها تازه با این فرض است که سردمداران مسلط به مهار نمودن راکتور ها و سلاح های اتمی خود می باشند...و زباله های اتمی دفن شده بسیار خطرناک و کشنده   نیستند...                                                    سکانس 3 تقریبا غروب شده و توی یکی از کوچه های خیابان نفت شمالی راننده های ماشین ها دارند یقه خودشون رو جر میدن که از ازدحام و شلوغی که بوجود آمده فرار کنند....خانمی که جگر مرغ خریده بود در پیاده رو به  چند تا گربه خوشگل غذا میده...  شخصیت قوی و مهربانی دارد و در طول فیلم و سکانس های بعدی بیننده را با مسائل انسانی و محیط زیستی بسیاری آشنا میکند...                                                                                                                      در واقع فیلم هم یک جنبه مستند دارد و هم یک حالت داستانی ...فرهنگ سازی برای بازگشت به زندگی ساده و طبیعی با محیط زیست وهوای پاک و حیوانات نازنین... ولی خب همه داستان را لو نمیدهم... برای کارگردانی تهمینه میلانی یا کیارستمی چطورن... تا ببینیم چی میشه ...                                                                                                                                                                                  سال نو شما و همه خرگوش ها مبارک....و امیدوارم گذارتون به دور و بر راکتور فوکو شیما نیافته....کات...

دنیائی که میتونه بهتر باشه ...


      تا اونجا نوشته بودم که از یک بچه گربه نگهداری می کردم .امروز برای حفظ جان خودش توسط یک دامپزشک عقیم شد تا در یک محیط غیر طبیعی در این شهر آشفته و بیش از حد متراکم از بین نرود .           خیلی ها هم اون قضیه بچه ببر ها و شیر ها ئی را که در باغ وحش مردند شنیدند ولی برای اصل قضیه فقط زیست شناسان و دامپزشکان می توانند توضیح دهند ...باور کنید.

      انسان محصول طبیعت است...قدیما استادمون می گفت بگوئید انسان عالیترین محصول طبیعت است و من چون کلمه عالیترین را جا می انداختم نوزده می گرفتم . ولی استاد با من از اونیکه بیست میگرفت صمیمی تر بود بخصوص اینکه بیست بگیر پشت سر استاد  می گفت که استاد خدا نشناسه ...استاد هم یه بار پشت سرش گفت که خر هم اگر درس را درست جواب بده من بهش بیست میدم...        

      طبیعت و حیوانات را فقط دوست نداشته باشید .سعی کنید راجع به آنها بیشتر بدانید تا روحتان شاداب شود...از طریق تماس گرفتن با زیست شناس ها و وبلاگهای محیط زیستی . راجع به گربه ها هم اگر می خواهید بیشتر بدانید سری بزنید به وبلاگ گربه ایرانی و دیگر دوستان این گربه شناس و حامی محیط زیست ارزشمند.

      باورمی کنید که دنیا و شهر ها مون میتونست خیلی جور های دیگه باشه...مثلا شهر های کم جمعیت با پارک های خیلی پیشرفته تر پر از گوزن و آهو و پرنده های زیبا...پارک گربه ای برای بچه ها...                 ولی خوب طمع و ثروت اندوزی و تجملات و ماشین بازی و...بله... بوروکراسی و کاغذ بازی و رئیس بازی هم طبیعت و محیط زیست را نادیده می گیرد و هم بقیه مردم رو توی فقر و بیکاری گذاشته...                           در این قرن بیست ویکم باید برویم دنبال برنامه هائیکه به کار تولیدی و اشتغال واقعی و حفظ محیط زیست می انجامد.

زندگی و تلاش کنیم برای یک دنیای بهتر...

درود بر تو لوئیس اورزا

              

      

                    در دنیائی که آدم های رده بالا شباهت های زیادی بهم دارند و تفکرواقعی شون رو پنهان میکنند نجات محیط زیست و حمایت از حیوانات کار آسونی نیست .راستی لوسی ،یک وزیر چه احساسی نسبت به معاونش داره یا یک رئیس نسبت به مرئوسش یا یک کارمند نسبت به یک کارگر یا یک مایه دار نسبت به یک آدم فقیر...اینا رو بگیر برو تا برسی به گربه ها و حیواناتی که آنها هم برای خیلی ها بی اهمیتند و حتی باید قربانی بشن...لوسی این تفکر قربانی کردن خیلی خطرناکه ...آخرش بر میگرده به خودشون...

 

                   لوسی ،من نمی تونستم بخاطر راحتی خودم تو رو رها و به نوعی قربانی کنم .از طرفی یه بچه گربه   مثل یک بچه یا آدم ساده ای هست که صلاح خودشو نمیدونه و از هر چندتا شون تعداد کمی توی خیابون های این شهر شلوغ جان سالم به در میبرن ...بدینترتیب بعد از اینکه پیدات شد آوردمت اینجا و فعلا جای تو توی زیر زمین بد نیست . از نویسنده مهربون وبلاگ گربه ایرانی هم باید خیلی تشکر کنی که بهت کمک کرد .از دیدن عکس های توهم حتما خوشحال خواهند شد.

                وقتی میرم سر کار و پیدام نیست یه کمی بهت سخت میگذره ولی باز گهگاهی می آورمت توی حیاط و به  طبیعتی که عاشقش هستی میرسی .از درخت بالا رفتنت حرف نداره ولی توی پایئن آمدن کمی مشکل داری و فعلا باید کمکت کنم . مواظب اون گربه خاکستریه هم باید باشی که از سر دیوار میاد نگاهت میکنه .

                 خب لوسی ، این دنیای ما در این فصل پائیز نسبتا گرم هستش ... دنیائی که در آن آدم هائی مثل لوئیس اورزا هم پیدا میشن که در عمق هفتصد متری یک معدن رهبری سی وسه معدنچی زنده بگور شده  را بعهده گرفت و بهشان روحیه داد تا پس از هفتاد شبانه روز مشقت وسیله ای برای نجاتشان فراهم شود.این یکی از اتفاق های خوب امسال بود...

            راز توانائی و روحیه تو چی بود لوئیس اورزا؟ ...

            داشتن دل پاک ؟ ...

            نترسیدن از مرگ؟...  

            یا شاید هم تجربه های سختی که در زندگی داشتی ...              

           درود بر تو لوئیس اورزا...  درود بر تو ...    

آخرین سلحشور ...

 

 

 

      در تاریکی و سکوت شب از ساختمان های دور و بر کوچه صدای زندگی آدما بگوش می رسید... آهسته قدم می زدم...با رفتن سانی و درگذشت گربه سیاه کم حوصله شده بودم  .

در تصویر زندگی یک جا کودکی به دنیا آمد ...یک جا پدر بزرگی در گذشت ...یک جا بچه ها به مدرسه می رفتند ...یک جا دو نفر عاشق شده بودند ...یک جا جمعی کارگر داشتند عرق ریزان کار می کردند...یک جا چند نفر غرق در عیاشی و پر خوری و فرومایگی بودند...ویک جا سلحشوری از پا در آمد...       

     بعد از رفتن سانی و درگذشت گربه سیاه کم حوصله و گیج شدم . ولی وقتی صدای بچه های گربه سیاه رو از توی حیاط ساختمان روبرو شنیدم فهمیدم که آخرین سلحشوری وجود نداره  ...هر سلحشوری که از پا در میاد دیر یا زود یکی دیگه جای اونو میگیره .در نبرد ابدی بین خیر و شر فقط باید انتخاب کنی کدوم طرفی هستی .    

     یه کمی خودم رو از در حیاط بالا کشیدم و توی حیاط را نگاه کردم .دو تا بچه گربه گرسنه به من خیره شده بودند.از زیر در براشون غذا و آب گذاشتم .یکی شون سیاه بود ولی برای من مثل هزار خورشید تابان... با صاحب ساختمان که صحبت کردم گفت ، بودن آنها در حیاطش مانعی نداره .نویسنده مهربان وبلاگ گربه ایرانی هم که در جریان بودند گفتند فعلا بهتره اونجا بمونند چون اگر بیان بیرون ممکنه برن زیر ماشین.

    چند روز بعد صاحب ساختمان که دست کمی از سند باد بحری ندارند رفتند سفر . ولی من همچنان از زیر در حیاط آب و غذا به بچه گربه ها میرسوندم .بچه گربه خاکستریه هم یه روز اومد بیرون و ناپدید شد .اما بچه گربه سیاه توی حیاط موند و با برگشتن صاحب ساختمان از سفر میتونستم برم از نزدیک بهش سر بزنم .خنده دار اینکه صاحب ساختمان می گفت این بچه گربه ها خیلی وحشی اند و اصلا نمیشه اونا رو گرفت . ولی این تصور اون بود و من تا میتونستم می رفتم به کوچولوی سیاه سر میزدم .      

      کم کم بچه گربه سیاه دیگه از من نمی ترسید .می امد جلو و مشغول بازی و جست وخیز می شد .  وقتی بازی و جست خیز میکنه بهش میگم ، بیا اینجا ببینم کوچولو ... ناز نازی هستی یا سلحشور... میدونم که آخرین سلحشور نیستی . این دور و بر باش تا ببینم کجا میتونیم پناهت بدیم...